تبليغاتX
خرابات 3
من خرابم ز غم يار خراباتي خويش ؛ مي زند غمزه ي او ناوك غم بر دل ريش


خرابات 3









 

 

                                                     هو

 

دلم پیاله می خواهد

از آن پیاله های آتشین

از آن هایی که با یک جرعه جانم را بگیرد

دلم می خواهد آنقدر از جام چشم های تو بنوشم که سلول سلول بدنم لبریز شراب نگاه تو شود

آنقدر لبریز شراب شوم که اگر پلک هایم را روی هم فشار دهم از آن شراب بیرون بزند !

 

دلم یک بغل گریه سیر می خواهد !

 

دلم می خواهد بروم توی دشت ؛ بروم بالاي كوه

اون بالا بالاها

تنهاي تنها

زار بزنم و كميل بخونم

بچرخم و كميل بخونم

برقصم و كميل بخونم !!!!

 

خدايا

حبيبا

طبيبا

رحمانا

رحيما

 

به كه بگويم چه مي خواهم

جز تو هيچ كسي نيست

و نمي خواهم باشد

و نبايد باشد

و نيست  !

 

من كه مي دانم تو هيچ كسي را عذاب نمي كني

من كه مي دانم تو كسي را بدون بخشش نمي گذاري

اما با كدام رو وصال تو را بطلبم !

با كدام رو ملاقات روي تو را طلب كنم

 

خدايا

نه عارفم نه عاشق

هيچ كدام

هيچم

هيچ !

 

خدايا

واژه هاي كفرم را بپذير كه عاشق در عالم فقط تويي

معشوق هم فقط تويي

عشق هم تويي

وديگر هيچ !

 

دلم پياله مي خواهد

از آن پياله هايي كه حافظ دلش مي خواست :

از آنهايي كه مرد افكن بود زورش

از آن هايي كه خيلي ها را از پا انداخت و آنها برايت سر انداختند !

 

دلم فقط مستي مي خواهد

من طعم همه چيز را در عالم تو چشيده ام

و نچشيده ندارم

در بين همه چيز فقط دلم شراب مي خواهد

شراب چشم هاي آن دخترك سه ساله را !

 

به در ماندگي ام رحم كن

كه تو ارحم الراحميني

 

چه بگويم ؟

به كه بگويم ؟

 

آه !

آه !

يك جا نوشتم : زليخا عاشق بود نه ما !

او براي عشقش از آبرو گذشت

ما از هيچ نمي گذريم !

 

دنيا زيباترين مهماني است

همه اش خوب بود

از همه قشنگ ترش سختي هايش بود

من راضي راضي ام

فقط يك چيز است كه شرمسارم كرده :

و آن كم كاري در مقابل عشق توست

 

و اميدم فقط به كرامت خود توست

 

خدايا

...

بگذريم

بگذريم

حرف هايم را مي خورم

تا فقط تو بخوانيشان !

به قول حافظ :

من اين حروف نوشتم چنان كه غير ندانست

تو  هم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني

 

دلم براي آن دختر سه ساله تنگ است

دلم براي خدايي كردن هايش تنگ است

دلم براي تو تنگ است

دلم براي خودم تنگ است

دلم براي 

بگذريم

.........

 

خدايا

دلت مي خواهد برايت قصه بگويم ؟

دلت مي خواهد برايت شعر بخوانم ؟

دلت مي خواهد برايت بخندم

گريه كنم

برقصم

بچرخم ؟!!!

 

و اما من دلم تنگ است

به وسعت بي انتهايي خلقت تو !

دو شب پيش قشنگ ترين صحنه ي عمرم را ديددم

زيباترين آسمان شب را !

دو شب است ديوانه ام

مثل همه ي عمرم

 

خدايا

چقدر خوبي !

جز تو كسي نمي تواند اين ديوانه ات را تحمل كند !!!

آنكس كه تو را شناخت جان را چه كند

فرزند و عيال و خانمان را چه كند

ديوانه كني هر دو جهانش بخشي

ديوانه تو هر دو جهان را چه كند ؟

 

دوستت دارم

يا علي مدد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 14:10  توسط سید مجتبا  | 


 

                                               هو الحق

 

یادم می آید دقیقا یک سال پیش در چنین روزی نوشتم :

                 "  نمی دانم وارد بیست و پنجمین بهار یا پاییز از عمرم شده ام ؟!   "

 

چه زود یکسال گذشت !

                                       و حالا بیست و ششمین  !!!!!

 

این یک سال که گذشت ؛ یک سال نبود !

شصت سال بود !

نه !  نه !

صد سال بود !

شاید هم بیشتر !

 

نمی دانم معیار اندازه گیری عمر چیست !

یک سال طول داشت !

اما چقدر عرض ؟!!!!!!!

 

نمی دانم !

نمی دانم !

من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم !

من این هر سوی بی سو را نمی دانم نمی دانم !

نمی دانم !

نمی دانم !

 

عمرمان به راحتی می گذرد !

در انتهای حضورمان بر زمین به چه چیز از زندگی مان افتخار خواهیم کرد ؟!!!

 

آیا عاشق شدیم

آیا عاشق ماندیم !

 

عشق یعنی عدم کینه

خدایی آیا در وجودمان هیچ کینه ای نیست ؟!

 

عشق یعنی گذشت

خدایی چقدر قادریم از چیز هایی که دوست داریم به خاطر دوستی بگذریم ؟!!!

 

عشق یعنی سکوت

....

 

بگذریم .........

 

امروز لبخند می زنم

به خیلی چیز ها

به خیلی ادعا ها

به خیلی چیز هایی که باید باشند و نیستند

و به چیز هایی که نباید باشند و هستند

 

می خندم !

تو هم بخند !

 

یا علی مدد

 

.............................................................................

 

بعد التحریریه :

راستی تشکر می کنم از همه ی اونایی که دیشب تا حالا از بس تبریک گفتند شرمنده ام کرده اند !

تشکر می کنم از همه ی اونایی که حضوری تبریک گفتند

                     از همه ی اونایی که تلفنی تبریک گفتند

                     از همه ی اونایی که پیامکی تبریک گفتند

                     از همه ی اونایی که اینترنتی تبریک گفتند

 

                            خوش و خرم باشین

                               یا علی مدد !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 19:2  توسط سید مجتبا  | 


 

                                                     هو الحی القیوم

 

من خيلي وقته از مردن كسي بي تاب نمي شم

يعني خيلي ناراحت نمي شم

چون مرگ يه روال و سير طبيعيه كه همه بايد طي كنند

مرگ يه تولد

يه تولد بزرگ

امسال دو ارتحال در بستگان داشتيم

يكي كه : مجتهد بود و زندگي اش بيشتر از وفاتش بر فكر من و در زندگي من تاثير داشت

و ديگري سيد حميد رضا كه مرگش تاثير زيادي بر من داشت .

حميد رضا ده سالي از من كوچكتر بود !

ديشب خبر وفاتش را دادند در يك سانحه رانندگي در حالي كه از زيارت امام رضا بر مي گشته

امروز هم دفنش كردند

ديشب تا حالا يه دنيا گريه كردم

مخصوصا وقتي دفنش مي كردند

مثه بارون بهار !

اما نه براي او ؛ كه براي خودمون !

 

به حال خودمون گريه ميكردم كه ما آدم ها آخه كي مي خواهيم آدم بشيم !

چرا اينقدر عشق ورزيدن برايمان سخت است

و چرا در اين فرصت كه واقعا كم است عشق نمي بازيم !

مگر ما براي كار ديگري جز عشق ورزيدن هم خلق شده ايم !!!

مي گرييستم و با سيد حميد رضا درد دل مي كردم

حميد رضا پر گشود

پريد

رفت

الان پيش مادرش فاطمه نشسته است و به ما آدم هايي كه ادعا مي كنيم محب مادرش هستيم مي خندد !

آدم هايي كه بلد نيستند عشق ببازند

آدم هايي كه فكر مي كنند زمان عشق ورزيدن در آينده است نه اكنون !

و روزي خواهد رسيد كه دير شده باشد

خيلي زود !!!!

 

سيد حميد رضا جان !

تو را به مادرت زهرا قسم

برايمان دعا كن ؛ جز به زندگي عاشقانه زندگي نداشته باشيم

و جز به مرگ عشق مرگي نداشته باشيم !

 

 

همین قدر بگم سید حمید رضا پر کشید

دل من را هم کباب کرد با رفتنش

همه وجودم خاکستره !

 

اي كاش حمير رضا ها به يادمان بياورند

زندگي كوتاه است

در اين فاصله ي كوتاه جز عشق كاري شايسته نيست

به قول حضرت صادق :

 آيا دين جز محبت است ؟

 

                                        

 

                                                    یازهرا    یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 19:8  توسط سید مجتبا  | 


 

هو ال.......

 

چی بنویسم !!!!!!

چی ؟؟

آخه چی بنویسم !!!!!!!

 

 

تو بگو !

مگه میشه در برابر تو حرف زد

مگه میشه چیزی نوشت !

 

فقط سکوت !

فقط سکوت

 

به قول عزیزی که نوشته بود :

"  .....
  این چند تا نقطه صرفا برا اینه که بگم میام اینجا... حرف که زیاده........  "

 

من هم همینطور

هر چند وقت یک بار می خوام بنویسم که بگم میام اینجا

توی خرابات تو

حرف که زیاده

حرف هایی  برای نگفتن !!!

 

من خودم مثل بقیه ام

بعضی وقت ها میام اینجا

مهمونی خرابات تو

اینجا هم مال من نیست

مثل همه جای دیگه

مثل هیچ کجای عالمت که مال من نیست

 

بگذار دل به دریا بزنم !

دیگه بیشتر از این که کافر نمی شم !!

پس بگذار بگم

بگذار بزنم به سیم آخر !!!!

 

 

خدایا

ای مخاطب همیشه های عمرم

با تو ام

 

خدایا

ای تمام لحظه های عمرم

با تو ام

 

خدایا

ای قمار عاشقانه ی زندگی ام

با تو ام

 

خدایا

ای تنها میم زندگی ام

با تو ام

با تو خدا !!!!

 

خدایا

مهربانا

عزیزا

کریما

رحیما

جز تو ندیدم

و نخواستم

و نمی خواهم

و نمی بینم

 

و مطمئن باش اگر دیوانه ترم بخوانند و مجنون تر و کافر تر

به موی تجلی فاطریتت فاطمه

جز تو نخواهم دید

 

جز تو همه چیز خیالات است

به تو قسم

همه تو هستند

و جز تو دیگر هیچ

هر چیز جز تو خیالات است

هر چیز  !

 

یا الله مدد

یا علی مدد

 

...............................................

 

بعد التحریریه :

به خداییت قسم ؛ هم اون دخترکی که گریه میکرد تویی

هم گریه هاش تویی

هم خودت بودی که اشک هاش را پاک کردی !

خودت بودي كه گونه هاش را بوسيدي

خودت بودي كه باهاش حرف زده اي و گفته اي دختر من گريه نمي كنه

تو گفته اي كه ساراي من چشم هاش را خيس نمي كنه

اما خيسي چشم هاش هم خودت بوده اي

و هم خودت بودی که دست و قلمش شدی تا حکایتش را بنویسه

و خودت هستی که اون حکایت را به دل می نشانی

حق با ساراست !

 

 

بعد التحريريه ۲ :

 

خدا در دل سودا زدگان است   ؛    بجوييد    ؛

                                                                  مجوييد زمين را  و   مپوييد سما را !!!!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 20:52  توسط سید مجتبا  | 


 

هو

 

این روز ها چقدر حال و هوای آسمان کبوتران امام رضا آبی اش فیروزه ایست !

وعده های محال رسیده اند

حکایت مجنونی که لیلا بود !

حکایت فرهادی که تیشه نداشت !

حکایت خسرویی که بنده بود !

حکایت ما ها که ...

 

چقدر خوش به حال کبوتران است

چقدر از بند همه ی قیل و قال ها آزادند

از پیچ و تاب فلسفه ها یی که ما را از پیچ و تاب گیسوی یار جدا می کنند آزادند

و فقط در پیچ و تاب گیسوی مهربان یارشان تاب می خورند !

 

چقدر عاشقند !

چقدر بوی صاحبشان را می دهند !

راستی چرا ما کم از کبوترانیم که بوی صاحبمان را نمی دهیم !

و چرا بال های عاشقی دلمان آنقدر بسته است که نمی توانیم در  این بی کرانه آسمان اوجی بگریم !

به قول جاناتان و مرغ دریایی :

چرا دشوار ترین کار در جهان آن است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است ؟

 

چرا نمی توانیم تصور کنیم آسمان عشق خدا بی انتهاست ولی ما پرواز نمی کنیم ؟!!!!!!!!

 

                                                       یا علی ابن موسی ادرکنا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:35  توسط سید مجتبا  | 


 

هو

 

صدای دف می آید

صدای نغمه های مهربان پیانوی دخترک مهربانی که در ذهن من نغمه های تو را از زبانی دیگر می سراید و به گوش هوشم میرساند

همه خیالاتم را خیال تو دزدیده است

و برده است به باغ انار دو کوچه آن طرف تر !

آنجا که شاخه ها از دیوار های باغی که دیواری ندارد خم شده اند و دست های لطیف عابران را فواره خواهش تحریک شکفتن می نماید و لب ها را به دانه های یاقوتش سرخ تر !

صدای دف می آید

صدای دف از چشم های دخترکی که عاشقانه لبخند می زند و همه کودکی اش می ارزد به همه ی ما به اصطلاح آدم بزرگ ها !

چقدر قلبش صدای دف می دهد

راستی دیده ای نوای مهربان پیانو چقدر بوی دف می دهد

دلت را می برد تا انتهای آن صدایی که صبح های چهارشنبه از آخرین موعود بلند می شود و تو را تا انتهای گرمای یک معانقه عاشقانه پیش می برد ؛ آنجا که فقط اشک معنا می دهد !

تفسیر آب !

                   تفسیر آسمان است .

دریا روایت دیگری از آسمانی است که در چشم های آبی آن دخترک سیاه چشم و سیاه ابرو دیده ام .

بارها تو را با همه ی خداییت در وجود دخترکی شیدا به تماشا بنشسته ام و تو خود آگاهانه یا ... خویش را مخفی کرده ای ؛ اما آیا می توان خدا را مخفی کرد ؟!

آیا می توان آسمان را مخفی کرد ؟!

آیا می توان خورشید را مخفی کرد ؟!

                                                      تو آیینه ای

                                                                بوی باران

                                                                       بوی باد

                                                                              بوی دف !!!

 

                                                                                                                   یا علی مدد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:6  توسط سید مجتبا  | 


 

                                      هو العلی

 

یک نفر ایستاده است

یک نفر که نامش آشناست

یک نفر که همیشه برای ما ایستاده است

آنکه به امید او می ایستیم

آنکسی که با آنکه کوهی از درد است استوار تر از کوه ایستاده است

آنکه وقتی همه نشسته اند نیز ایستاده است

آنکه دستش به سوی هر کسی که زمین می خورد اولین دست است که دراز می شود

 

همان کسی که در بدترین شرایط  ؛ درست وقتی لطیف ترین دست عالم دستش را می طلبید دستش بسته بود

و چه دردی بود که دستش بسته بود و لطیف ترین دست عالم را جلوی دستهای بسته ی او شکستتند !

 

او ایستاده است

او مرد است

او تنها مرد عالم است

و دیگر هیچ !

 

یا علی مددی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:7  توسط سید مجتبا  | 


 

                               هو

 

کاش می شد بگویمت دلم چه میخواهد !

کاش می شد می آمدم نزد تو و تو را تا بی انتها آسمان محبت پرواز می دادم

کاش می آمدی و تا بی انتها آسمان دلت پروازم می بخشیدی

دلم از آن ترانه ها می خواهد

از آن  بهانه ها !

درخت توت سیاه حیاط خانه مان برگ هایش سبز شده

و هر روز بزرگ تر می شوند

هر روز صبح می ایستم و چنان قربان صدقه اش می روم که گویی عزیزترین عزیز من است

مادرم می خندد !

درخت ما بوی تو را می دهد

بوی مهربانی هایت را !

بوی لبخندهای کودکانه ات را که به دنیای این آدم بزرگ ها می خندیدی !

و من ؛ امروز درمانده ام

مثل همه ي آدم هاي ديگر

خيلي هايشان مي دانند

و بقيه شان نمي دانند !

و تو ؛ سال هاست رهيده اي !

از همه چيز و همه كس

و تا بي انتها ترين نقطه كه همان خداست رفته اي

و گشته اي !

خدا !

همچون

خدا !!!!

 

بگذريم ...

حكايت همچنان باقيست

و من همچنان معترفم كه خرابي مبتلا  بيش نيستم

به قول حافظ :

من خرابم ز غم يار خراباتي خويش   

 

بگذريم .....

 

خيلي وقت است نمي نويسم

سالها پيش بود، گويي هزار سال ؛ آشنايي گفت : دست نوشته هايت را بفرست بخوانم !

مي بيني  !  هنوز مردم ما ، حتا آشنايانم مي خواهند نوشته ها را بخوانند !

و من يادم هست سالها پيش تر ، گويي هزار سال قبل تر نوشته بودم :

اي كاش كسي بود نا نوشته ها را مي خواند !

دلم پر است

پر است از خالي ها

آنقدر خالي ها در دلم جا گرفته كه لبريز شده است !

آشنايانم نمي دانند نه دست نوشته اي هست و نه دل نوشته اي !

اين هزاران صفحه اي هم كه تا حال سياه كرده ام ؛ هيچ نيست !

نه دست نوشته است و نه دل نوشته !

مي خندم تو هم بخند !

بگذريم ..

 

دلم مي خواهد از آن حرف هايي بزنم كه نبايست بزنم

پس نمي زنم

از من گذشته است !

من هم گذشته ام

سالهاست

هزار سال !

هزار و يك سال !

مي خندم تو هم بخند !

 

آدم ها خيلي بزرگند

خيلي بيشتر از آنچه ما ها فكر مي كنيم

يعني مي داني ما اصلا فكر نمي كنيم و گرنه مي دانستيم كه آدم ها خيلي بزرگند

اي كاش يك روز آدم بشوم

اگر آدم بشوم خيلي اتفاقات بزرگي رخ مي دهد !

مي داني

اگر آدم شدم مي توانم بهشت را با يك دانه گندم عوض كنم !

چقدر ما ها احمقيم كه به آدم مي خنديم و سرزنشش ميكنيم كه چرا بهشت را با گندمي عوض كرد !

آدم ، آدم بود

آدم حريص نبود

آدم بزرگ بود

و عاشق بود

و با گذشت بود

آدم توانست بهشت را با دانه اي گندم عوض كند

ما چه ؟

ما آنقدر بیچاره ایم که فکر کنم تو را می دهیم تا بهشت بگیریم !

انسانیت می دهیم تا بهشت بگیریم

دروغ می گوییم تا بهشت بگیریم

عشق نمی ورزیم تا بهشت بگیریم

خدا را می فروشیم تا بهشت بگیریم

دشمنی می کنیم تا بهشت بگیریم !

مي خندم تو هم بخند !

 

آه

آه

 

براي مردم عصر ما كه عصرشان همه نوع عصري را شامل مي شود :

عصر انديشه ها

عصر فلسفه

عصر ماشين

عصر عرفان

عصر علم

عصر هنر

عصر ....

 

رهايي از خود معنا ندارد

عصر ما فقط عصر تعريف و تمجيد است و يا عصر توهين و تقبيح !

و لا غير !

 

مثلا عده ای مولانا را آنقدر تو هین و تقبیح می کنند که گویا کافری زندیق است

و عده ای مولانا را تحسين مي كنند و تا پرستش جلو مي برند و كنگره ها و سمینارها برایش بر پا مي كنند

اما او را نمی شناسند

چون از خود بيرون نمي روند

نمی چرخند

از این لباس های مسخره جدا نمی شوند

از حرف های کلیشه ای مزخرف رها نمی گردند

خودشان هستند !

خودشان هستند !

و تو را نمی بینند

و تو را در خود ندیده اند

به تو قسم اگر تو را در خود می دیدند فقط مي چرخيدند

مثل خورشيد

مثل ماه

مثل زمين

مثل اتم ها

مثل الكترون ها !

و در این وا نفساه اگر كسي از خود بيرون آمد را نمي پسندند

و تكفيرش  مي كندد

 و در چارچوب انديشه هاي حقير و چوبينشان به قياس و هزار كوفت و زهرمار ديگر مي گذارند

 وآخر به نتيجه اي مزخرف تر مي رسند !

بگذريم ..

مي خندم تو هم بخند

 

 

براي مردم عصر ما كافيست :

اگر اهل رياست باشند : تا كمر نزدشان خم شوي و چاپلوسي شان كني

و اگر اهل علم و فلسفه باشند : بايستي تا كمر در مقابل نظريه ها يشان و تئوري هاشان خم شوي و هيچ نظري جز در راستاي تائيد بر زبان نياوري تا نكند به مذاق اهل علم شان بر نخورد !

و اگر اهل عشق باشند : عاشقشان شوي و چون عاشقي دل باخته در برابر معشوق ديوانه شان باشي ؛ اما دريغ كه عشق ببازند !!

 

بگذريم

مي خندم تو هم بخند !

 

عصر ما عصر لبخند است !

لبخند هاي مليح تو

كه به ريش ما آدم هايي كه ادعا مي كنيم آدميم مي خندي !

و مي چرخي

و مي رقصي و لبخند مي زني !

سال هاست !

هزاران سال است !

 

بگذريم ...

 

دلم تنگ است

دلم مي خواهد بچرخم و برقصم و بخندم و بگريم !

دلم مي خواهد بگويم :

به خدا قسم نيستيم !

نمي دانم چرا ما ها خيال مي كنيم هستيم !

تازه از خيال هم گذشته است

بعضي هايمان جدي جدي فكر مي كنيم هستيم !

ميگويد : من فكر مي كنم پس هستم !!!!!!!

دلم مي خواهد بگويمش : تو اگر فكر داشتي و فكر مي كردي ؛ مي فهميدي كه نيستي !

اگر مي شود هم تو باشي هم ما !

چه حرف مسخره اي !

دلم وصال مي خواهد

مي خواهم در آغوش مهربانت بگيرم و بياسايم

نه

نه

مي خواهم  تو مرا در آغوش مهربانت بگيري و بياساييم ! 

مي خواهم در آغوشت فاني شوم !

مي خندم

تو هم بخند

 

مي داني چه مدت است كفر نگفته بودم ؟!

اين مدت كه كفر نگفته بودم گناه مي كردم !

و امشب تو توبه مي دهي تا كفر بگويم !

مي خندم

تو هم بخند !

بگذريم .......

 

ساعت ۲ بامداد است

راستي تو خواب نيستي ؟!!

پس چه مي كني ؟

نكند به خزعبلات من گوش مي كني ؟

نكند به كفرگويي هاي من مي خندي  ؟

نكند ..

فقط به مهرت از اين خراب آلوده ي مبتلا چشم بپوش

من را نه ترس جهنم است

نه شوق بهشت

نه عملي در خور مهر تو و عشق تو !

من به همين كفر گويي ها دلشادم !

گاه گاهي با تو گپي

كفري

عشقي

لبخندي !

مي خندم

تو هم لبخند بزن

 

از آن وقتي كه سه سالت تمام شد

و من سه سال رقصيدم تا به سه سالگي ام رسيدم

و توانستم سه سال صبر كنم

تا سه سال آرزوهايم را بر باد دهم

و سه سال انتظار را لبخند بزنم

و سه سال شعرهايم را بسوزانم

و سه سال عمرم را به سه ثانيه تبديل كنم

و سه بار آه بكشم

و سه قرن زود به دنيا بيايم

تا سه نفر ببينم

و سه بار در نزد تو گريه كنم

بماند كه يكبارش را بيشتر نديدي !

مي خندم

تو هم بخند

بگذريم .....

 

كسي چه مي داند چه مي گويم ؟

مهم نيست

يعني اصلا مهم نيست

در اين عالم فقط يك چيز مهم ست

كه هيچكس به آن اهميت نمي دهد

و آن آغوش گرم و مهربان توست !

كه همه دارند

و گمش كرده اند

يعني بيچاره تر از ما مي خواهي كه در طلب تو شده ايم و راه را گم كرده ايم  ؟!!

به تو سوگند راه تو نزديك تر است از راه هاي خانه ي خودمان است

در خانه ي خودمان است

و ما گمش كرده ايم

آه

و صد آه

كه نمي توانم لب به سخن باز كنم  !!!!!

                                                                                يا تو ادركني

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 2:20  توسط سید مجتبا  | 


 

                                                     هو الاول و الاخر

 

 

به نام او كه اولين است و آخرين !

به نام او كه نامش شيرين است

و بسيار شيرين است !

و هر چه شيريني در عالم است از اوست !

اين آخرين پست امسال است

يك سال ديگر هم رفت !

رفت

رفت

رفت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

و يك سال ديگر در پيش است

سالي كه آن نيز مي رود

اميدوارم با عشق بگذرد

با او

با صفاي دل !

اميدوارم به او نزديكتر بشيم

و به همديگه !

به خدا قسم اگه از هم دور باشيم از او هم دوريم

و اگر به هم نزديك به او نزديك

و ما انسانها كه اميدوارم يك روز آدم بشويم ؛ فكر مي كنيم اگر از هم دور باشيم

ممكن است بتوانيم به او نزديك بشويم

غير ممكن است

غير ممكن !

 

اميدوارم امسال سال شعور باشد و فهم و صفا و محبت و عشق

اميدوارم امسال به اين شعور  و فهم برسيم كه همه يكي هستيم

حتا با او !

تو را به خدا بفهميم

بفهميم

بفهميم

 

بگذريم ...

بگذريم ...

 

فقط چند بعدالتحريريه در پست قبلي گذاشه بودم كه تكميل ترش ميكنم و اينجا مي آورم .

 

براي من هم دعا كنيد

براي همه

براي نجات خودمون هم كه شده يه كاري بكنيم

حداقل دعا !

 

 

                                                     يا حق

 

بعد التحریریه ۱ :                                                             

سال نو تون مبارک باشه

انشاالله واقعا همه نو بشیم

و همه چیزمان هم نو بشود

دلمان ، روحمان ، جسممان ، عشقمان ، دینمان ، هستی مان !

 

بعد التحریریه ۲ :

راستش دوست دارم تمام کسانی که این مدت با هم بودیم را نام ببرم و از آنها خالصانه تشکر کنم.

به خاطر حضورهاشان .

به خاطر همراهی هایشان

به خاطر صفای وجودشان

درست است من در این مدت کسی را در پیوندهاي وبلاگ قرار ندادم ؛ اما مهم اين بود كه با همه پيوند دلي و روحي داشتم و انشاالله در آينده در وبلاگ هم ميگذارم و اميدوارم اين بد سليقه گي من را ببخشند !

تشكر مي كنم از همه به خاطر اينكه مهربان بودند

به خاطر اينكه كنارم بودند و هستند

به خاطر اينكه واقعا دوستشان دارم

اگر كسي از قلم افتاده مرا ببخشد

حافظه ام هم مثل خودم ضعيف است ديگه !

سعي مي كنم بر اساس زمان آشنايي بنويسم :

تشكر ميكنم از :

 

آشناي مهربان ؛ از بهترين آشنايان دو دنيا که دردهایم راخوب می شناسد ( بدون وبلاگ )

آذر عزيز ( عشق حقيقت ايمان )

مهديه ي مهربان و عزيز ؛ از بهترين خواهرهاي دو دنيا !

هانيه ي خوش ذوق ( ستاره هاي آسمان )

سعيد عزيز ( بدون وبلاگ )

صنم عزیز با آن محبت زيادش نسبت به مادر مهربانمان ( بانوي دو گيتي )

خانم معلم خراباتي گل و حقيقتا گل با اون دل امام رضايي اش !! ( خرابات نشين )

دكتر فاتحي رفيق قديم و مثل يه داداش مهربون ( چشم به راه )

دكتر جعفري رفيق نديم و مهربان و عزيز و گل و داداش دوقلوي روحي ام !

نگاه مست با ذوق ادبي زيادش ( نگاه مست )

امير با دل كربلايي اش

آنسوي بي سو

ف.س با آن همه محبت حسینی اش ( تب نوشته ها )

مجتبا جان عزيز ، تازه داماد ، يكي از بهرين داداش هاي گلم

آقا سيد مرتضا داداش نازنينم ؛ باباي سيد عليرضا

و از همه

و عذر خواهي از تمام كساني كه شايد يادم رفته باشدشان !

دوستتان دارم

 

 

بعدالتحريريه ۳ :

تشكر ميكنم از كسي كه همه ي عمر و زندگي ام را مديون اويم

اويي كه گاهي  " تو " خطابش كردم وگاه " او "

متشكرم از او يا بهتر است بگويم از تو به خاطر الطاف فراواني كه امسال شامل حالم كردي كه بزرگترينش زيارت خراباتت بود !

از سلول سلولم سپاسگزارتم

اميدوارم اين دنيا و آن دنيا در خرابات تو مقيم باشم

فقط و فقط ! 

دعا كن   ـ به حق خدا ـ  كه فقط تو را ببينم

فقط و فقط !

 

 

بعدالتحريريه ۴ :

 تشكر ميكنم از خداوند !

از خداوندي كه چشم هاي همه اوست

همه با چشم اوست كه مي بينيم و مينگريم

اما با اين كه از همه بيناتر است خيلي وقت ها ؛ چشم هايش را مي بندد !

متشكرم كه خيلي وقت ها به حرف هايمان گوش نمي دهد

متشكرم كه خيلي باصفاست و با وفا !

و با وفا !

و عاشق

و در يك كلمه :

خداست

آقاست !

و آقايي فقط او را سزاست !

تشكر مي كنم كه او با كرامتش  و حكمتش آنچه خيرمان است را به انجام مي رساند حتا اگر براي ما تلخ باشد

و بعد ها تازه مي فهميم در حق ما چه لطف بي كراني داشته است !

متشكرم از او به خاطر همه ي پيوندهايي كه برايم ايجاد كرد

و سپاسش مي گزارم به خاطر جدايي هايي كه با حكمت و رحمت و كرمش به انجام رسانيد !

 و حال مي فهمم كه او انتهاي رحمت و آقايي است !

دوستش دارم

چون سزاوار است

اما چه كنم كه هيچ گاه نتوانسته ام حق دوستي را ادا كنم

اميدوارم با همه ي كرمش از اين خراب مبتلا بگذرد

و ما نيز بگذريم

بگذريم .....

 

 

بعدالتحريريه ۵ :

راستی امسال نظرات خصوصی بیشتر از نظرات معمولی بود !

خنده داره !

نه ؟!!

                               یا علی مدد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 20:33  توسط سید مجتبا  | 


 

                                               هو

 

این چند روز به اتفاقات ناگهانی فکر میکنم

که چقدر اتفاقاتی هست که ناگهانی اند

شاید هم همه ی اتفاقات و رویدادهای عالم ناگهانی باشد !

( البته در این مورد هنوز نظریه ام قطعی نیست ! )

 

شاید خلقت عالم هم ناگهانی بوده باشد

منظورم بی هدف نیست ها !

ناگهانی !

 

دقت کن :

آدم ها ناگهان به دنیا می آیند

و ناگهان در همان وقت به گریه می افتند

ناگهان راه می افتند !

درست است که مدتی طول می کشد ؛ اما ناگهان زبان باز می کند و حرف میزنند !

همه اش ناگهانی است !

 

از خیلی اتفاقات ناگهانی دیگر که بگذریم ؛ ناگهان بزرگ می شوند !

ناگهان احساس بودن می کنند

ناگهان احساس استقلال می کنند

ناگهان عاشق می شوند !

آری !

واقعا ناگهانی عاشق می شوند

و بسیار ناگهانی یادشان میرود

ناگهان با هم دوست می شوند

و ناگهان کینه ی هم به دل گرفته دشمن جانی هنم می گردند !

 

ناگهان بچه دار می شوند

و ناگهان این چرخه ادامه پیدا می کند

 

و در اثر یک اتفاق بسیار ناگهانی :

ناگهان می میرند ! :

این آخری هم واقعا خیلی ناگهانی است !

 

بگذریم ....

 

آدم ها ناگهان شاعر می شوند .

یادش به خیر شاعری بود که اتفاقا او هم ناگهان شاعر شده بود و کتابی داشت بنام : آینه های ناگهان !

و خوب یادم است که ناگهان مشهور شد

به خاطر شعری ناگهانی :

          " ناگهان چقدر زود دیر می شود "

او هم به این سر پی برده بود !

و ناگهان مرد !

 

بگذریم ....

 

به این نتیجه رسیده ام که همه ی زندگی ناگهانی است

و همین است که موجب می شود هچ وقت کسل کننده نباشد

همین ناگهانی بودن های زندگی است که باعث می شود هر روز نو باشد

و تو بتوانی همیشه با ناگهانی طبیعت ناگهان تغییر کنی

و این چقدر لذت بخش است !

 

ناگهان روز می شود

و ناگهان شب !

ناگهان درختان خشک می شوند

وناگهان همه سبز می گردند و تو را تا انتهای یک اتفاق ناگهانی اوج می دهند

که تو هم ناگهان باید نو شوی و تغییر کنی

و گرنه می گندی و بوی تعفن دلت همه ی روحت را بر می دارد !

و چقدر بدبختند آنهایی که هجرت نمی دانند

که سفر نمی دانند

که به قول دکتر شریعتی نمی دانند :

"  باید همواره روحی باشی مهاجر

به سوی آنجا که می توانی انسان باشی

به سوی آنجا که می توانی از آنچه هستی و هستند فاصله بگیری

و این رسالت دائمی تو ست ! "

 

و ناگهان باید بهار شد

و همچون پرستو ها و مرغان دریایی ناگهان کوچ کرد

و ناگهان عاشق شد

و ناگهان با خدا یکی شد !

 

                       *************************** 

بعدالتحریریه  :

جایتان خالی همه تان را مشهد دعا کردم !

واقعا به یاد همه تان بودم

خدا قسمتتان کند

امام رضا خیلی باصفاست

راستی نگفتم :

مشهد رفتنم هم ناگهانی بود !!!!

                                                                  يا علي مدد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 13:32  توسط سید مجتبا  | 


    

هو

 

صدايت مي زنم با دلم

با چشم هايي كه مدت هاست هيچ نمي بينند

با گوش هايي كه مدت هاست هيچ نمي شنوند

با دست ايي كه مدت هاست ضرب ندارند

با پاهايي كه مدت هاست خشك شده اند

 

صدايت ميزنم

با قلبي كه هنوز مي تپد

و گاه گاهي كه نام تو را مي شنود يا تندتر ميزند و يا مدتي مي ايستد

 

كلمات

حروف

زير انگشتانم بازي مي كنند

و گاهي دستانم با آنها

و بيشتر دلم با هر دوشان !

 

همانگونه كه تو با من بازي مي كني

قايم موشك !

هنوز نفهميده ام تو چشم گذاشته اي يا من !

مي دانم تو چشم گذاشته اي

اما نمي فهمم چرا من دارم و بايد دنبال تو بگردم !!

هنوز نفهميده ام !!

 

بگذريم ....

 

من سالهاست گذشته ام

سالها

تو چه طور ؟!

 

                                                                       يا تو مدد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 1:7  توسط سید مجتبا  | 


 

                                                      هو

 

یادم است آن سال های دور که کلاغ پر می کردیم

و سه سالمان بود 

چقدر خوش می گذشت !

یادت هست ؟

یادش به خیر !

 

 

و يادم است آن شبها که گل یا پوچ بازی می کردیم

و چقدر خوش  می گذشت

و چقدر ۳ ساله مان بود

یادت هست ؟!

یادش به خیر !

 

اما روزگار گذشت

مثل هزاران هزار سال دیگر که گذشته بود

برای ما هم گذشت

و بزرگتر شدیم

یعنی فکر می کردیم که بزرگتر شده ایم !

 

گفتیم حالا که بزرگ شده ایم خوب است برویم عارف شویم !

برویم ببینیم این سیر و سلوکی که می گویند چیست ؟

و رفتیم و رفتیم و رفتیم !

و رسیدیم به پیری که نامش همان تو بود !

همان تویی که در کودکی با او بودم

اما نمی دانستم تویی

بگذریم ...

 

گفتند اینجا هر کسی می خواهد عارف شود ، هر كسي مي خواهد سلوك ها را سير كند ؛

بايد طي طريق كند !

بايد خالص شود

بايد عاشق شود

 

و پرسيديم چگونه خالص شويم ؟

كه گفتندمان : بايد از همه چيز انقطاع حاصل كنيد !

و پرسيدم : يعني چه ؟

و گفتندمان : يعني :

 

كلاغ       پر

گنجشك        پر

من        پر

دل        پر

عقل        پر

همه       پر

 

فقط او    فقط او    فقط او !

 

همه را پر كرديم !

 

 

گفتند حالا گل را مي خواهي يا پوچ را !

و من حيرت كردم !

و حيران ماندم !

كه گل مرا به تو مي رساند  يا پوچ !

كه گل تجلي توست

و آنجا كه هيچ نيست فقط حضور تو معنا دارد !

پس كدام را انتخاب كنم :

گل را يا هيچ را ؟!!!

و همه را پوچ کردیم تا فقط گل روی تو باقی بماند !

 

و  ماندم كه يعني اين همه سال پيش وقتي ۳ سالمان بود اين همه عارف بوديم و نمي دانستيم !

آن روزها راحت كلاغ را پر مي كرديم

و راحت گل را پوچ

و پوچ را گل !

يعني معجزه مي كرديم !!!!

 

و هنوز مانده ام در حيرتي كه نامش توست !

من در نام تو حيرانم

و هر روز حيرتم بيشتر مي شود

و تو هر روز بيشتر لبخند مي زني

شايد هم مي خندي

آن هم بلند بلند

آن هم به ما آدم ها كه فكر كرده ايم خيلي آدم شده ايم  !!

                                                                                            يا تو مدد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 16:33  توسط سید مجتبا  | 


 

                                                                 هو

 

بعد از ده سال ونیم احساس می کنم آرام گرفته ام

این سفر آخر که گذشت ....

بگذریم .

دو روز است احساس می کنم آرام گرفته ام

بعد از قریب یازده سال !

 

و تو

با نگاه هایت آرام می کنی

همانگونه که در آشوب می افکنی

 

هر چه تو می پسندی رواست

به قول رفیق ندیممان :

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم !

 

دوستت دارم  !

دوستت دارم !

                                                                 یا تو مدد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 22:8  توسط سید مجتبا  | 


 

                                                         هو

 

دلم تنگ شده برای آن نگاه های بی حد وحصر

نگاه هایی که تا انتهای چشم تو را فتح می کرد

و سلام هایی که فتح قاف بود.

دلم تنگ شده برای هر روز که از مشرق سر بر می داری

و هرشب که از مغرب ، غروب و طلوع می کنی !!!

 

دلم تنگ شده براي دست هايت

دست هايي كه بوي انار مي دهد !

من دانه هاي انار را مي فهمم

و سرخي اش را نثار لب هاي تو مي كنم

و سپاسش را نثار خدا !

 

دلم تنگ شده است براي شناور شدن در آسماني كه نامش مهر است

كه نامش عشق است

نام ديگر تو !

 

راستي نوشته بودم دلم لجامش گسيخته است

و بي مهابا دوست مي دارد

قرار بود چاره اي بينديشي.

يعني چاره اي جز تو دارد ؟

يعني چاره اي جز آن لبخندهايي دارد كه ايمان مي برد ؟!

يعني چاره اي جز آن دست هاي مهربان دارد كه انسان را تا عرش بالا مي برد ؟!

يعني چاره اي جز عشق دارد كه همه ي پرده هاي پندار را كنار مي زند و آدمي را به حقيقت عالم وجود نائل مي كند ؟!

نه !

نه !

براي دچاري دل ما ؛ جز تو هيچ چاره اي نيست !

آري ؛ جز تو هيچ چاره اي نيست !

                                                                               يا تو مدد

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 9:16  توسط سید مجتبا  | 


 

                                                    هو

 

هنوز آخرين خبر كه بر صدر خبر هاست تويي

                                                              به خداونديت سوگند

                                     

                                                                                                       يا حق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 20:49  توسط سید مجتبا  | 


 

                                                              هو

 

        ای ماه خون گرفته که امشب بر آمدی               نازم سرت که سر کشی دختر آمدی

 

                                                   ***********

 

 امشب ها ، شب عشق است و وصال

شب قدر است

شب زيبايي هاست

شب مهرباني است

شب وصل !!!

 

                                                   **********

 

آذر ماه ها در قونيه مراسم با شكوهي برگزار مي شود بنام : شب زفاف و عروسي مولانا . درست شب وفات مولانا .

پيروان و دوستانش معتقدند او نمرد بلكه به وصال حق و حبيبش رفت ؛ پس عزا برگزار نمي كنند ؛ بلكه مراسم شادي مي گيرند و نامش را زفاف مولانا نهاده اند و شادي مي كنند !

                                              *************

جايتان خالي !

در خرابات او !

خراباتي بالا تر از كعبه !

كعبه ي حقيقي !

فكر مي كردم كه به راستي اين شب ها شب هاي وصل است !

و ما چه درك مي كنيم ، چه گذشت و چه گذشت !!!!!!!!

ماجرايي كه بين عاشق و معشوقي رفته و هنوز ما پس از هزاران سال از دركش عاجزيم !

بوسه اي كه بر لب معشوق مي نشيند و بهايي دارد به اندازه ي جان عاشق !!!

چه درك مي كنيم !

كدام يك از ما آنقدر در عاشقي مان صادقيم كه با بوسه اي جانمان را به معشوق دهيم !

اما من مي شناسم ، دختري كه در عشق يگانه است !

و در وصال محبوب بي همتا !

و محبوبي را مي شناسم كه با سر به ديدار عاشق مي شتابد !

و عاشقي كه با بوسه اي بر لب هاي محبوب جان مي دهد  !

 

                                                        ****

 

چه سخت است وداع !

به خدا اگر ياري و مدد خود او نباشد در وداعش جان مي دهي !

وداع عاشقي كه برزگترين معشوق است !

وداع كسي كه يگانه بانوي زندگي ات است !

و تو مي خواهي همه چيزت را بدهي و اين لحظه ها نگذرد !

لحظه هاي آخر

لحظه هايي كه فقط و فقط تو مي داني و او !

و اشك هايي كه معنايش را فقط او ميداند

و يگانه مفسرش اوست !

تو مي گريي و او .....

بگذريم .....

 

                                               ***********

 

به راستي ما از عشق بازي اين عاشق و معشوق كه هنوز بعد هزار سال تازه و نو است عاجزيم .

چه عاشقي و چه معشوقي !

چه حقيقتي !

چه شراب نابي !

هنوز مستم !!!

درك اين عشق بازي جگر انسان را مي گدازد

و اشك و خون از ديده هايت فرو ميريزاند !

و مستت مي كند

و ديوانه ات مي كند

و تو شاهد باش

شاهد اين عشقبازي

به خدا اينقدر دنيا زيباست و بي نهايت و بي نهايت وبي نهايت كه ما حتا نمي توانيم تصور كنيم .

آن وقت در يك چيز هاي كوچك و حقير گير كرده ايم

و فكر هايمان بسته شده اند

و قلب هاي مان قفل  !!!!

و ديده هايمان بسته

و گوش هايمان ناشنوا

و زبان مان الكن !

و فكر ميكنيم :

عاقليم و قلب داريم و مي بينيم و مي شنويم و گوياييم !

در حالي كه ....

بگذريم ...

 

بايد مقايسه كنيم

بايد عاشقي مان را بسنجيم !

با عاشقي و عشق بازي دختري كه عاشق بود

و عشق باخت

و زنده شد

و جاويد ماند !

و نغمه اش هنوز در گوشم مي پيچد كه چه زيبا هل من ناصر پدر را لبيك گفت و عشق باخت !

دلم مي خواهد بچرخم !

و سماع كنان گرد او طواف كنم

دنيا چقدر زيباست

دلم مي خواهد فرياد بزنم بگويم دنيا خيلي زيباست

همه چيزش !

دلم مي خواهد بگويم : ما رأيت الا جميلا !

بانوي شام !

بانوي بانوان !

بانوي تمام شام ها

و روز ها !

دختري كه بوي مادر مي دهد

بوي مادر زهرا !

و صبور است

و مهربان است

و عاشق است

و همه را دوست دارد

و درماندگان را ياور مي شود

و بيچارگان را چاره

و غريبان را آشنا

و عاشقان را معشوق مي شود و عاشق !!!

و اين سريست كه جز با عشق فاش نشود !

و ما بي چارگان قرن بيست ويكم

با اين همه ادعا

بايد اعتراف كنيم : درمانده ايم !

و تا عشق نبازيم

و تا خود را در بازي عشق بازي نبازيم

به جايي نخواهيم رسيد !

 

از زندگي اين را خوب فهميده ام كه :

 

ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست          تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز

 

                                                                                            يا رقيه مددي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 2:7  توسط سید مجتبا  | 


 

                                                      هو

 

دلدار که گفتا به توام دل نگران است                         گو می رسم اینک به سلامت نگران باش

 

تمام عمرم در مقابل چشمانم می گذرد

عبور می کند

عمرم را مرور می کنم

تمام شیرینی هایش را

و سختی هایش را

که آنها هم شیرین بودند

و شیرین ترین !

چون جناب شیرین نگاهم میکرد

من هم به سختی هایش شیرین نگاه می کنم !

 

نمی دانم

فکر میکنم می خواهم با همه وداع کنم !

دارم می روم

می روم نزد آنکه سالهاست آرزوی دیدارش را دارم

آنکه ناگهانی وارد زندگی ام شد

وناگهان همه زندگی ام را تسخیر کرد !

اول از همه قلبم را !

و آخر از همه باز قلبی که نبود را !

 

بگذریم ....

 

سالهاست در انتظار این لحظه ام

هیچ گاه فکر نمی کردم اینقدر ناگهانی بشود

درست مثل زمانی که وارد زنگی ام شد

ناگهانی !!!

 

سالهاست در انتظار این رفتنم

اما

اما

در این ساعات آخر قلبم به گونه ای دیگر می زند

هول کرده ام

من هیچ گاه در تمام عمرم این حس را نداشته ام

حتا در لحظه ای که او وارد زندگی ام شد و شد همه ی زندگی ام !

حتا در زیارت خانه ی خدا هم این حس را نداشته ام

در زیارت کربلا و نجف و کاظمین و سامراء و مشهد و ... هم همينطور !

 

اما امشب حس عجيبي دارم

چند ساعت بيشتر به پرواز نيست

و من اينجا نشسته ام

ديگران نگرانند نكتد نرسم

اما من نشسته ام در خرابات او !

آري دارم مي روم به خرابات !

خرابات او !

 

قلبم حالت عجيبي دارد

انگار از جايش در آمده

دستانم مي لرزد

بدنم يخ كرده !

 

از طرفي شوق دارد ديوانه ام مي كند

شوقي كه نمي توانم نشانش دهم

دارم با چشم هايم فرياد مي زنم

اما كسي نيست چشمانم را بخواند .

 

بگذريم ...

 

وصيت مي كنم :

وصيت مي كنم به مهرباني !

به عشق

به گذشت !

با همديگر مهربان باشيد

با همديگر عاشق باشيد

و به هم ديگر نيز !

 

با دنيا مهربان باشيد

سخت نگيريد

لبخند را فراموش نكنيد

صبح ها سلام كردن به خورشيد يادتان نرود !

شب ها زودتر از ديگران به استقبال ماه برويد

و از ستارگان راه را بپرسيد !

و بدانيد

خدا در همين يك قدميست

عشق هم

معرفت هم

مهرباني هم

كينه ها را دور بريزيد

و بدانيد از علم چيز زيادي نمي دانيم

مغرور نشويم

و عاشقان را احترام كنيم

و اشك !

بگذاريد اشكتان فقط اشك عشق باشد و لا غير !

چون اشك عالي ترين وبلند ترين جملات عاشقانه ايست كه در سكوت جاري مي شود !

و همديگر را ياري دهيد

و به همديگر اميد دهيم

به موسيقي طبيعت گوش كنيم

و سماع عاشقانه را فراموش نكنيم

و بگذريم

بگذريم ......

 

*********

 

محبوبه ي شب هاي تنهايي ام

دارم مي آيم

افق زيباي صبح هاي اميدم

دارم مي آيم

نگار نازنينم

دارم مي آيم

پذيراي فقيري دردمند

و شكسته اي افتاده

و عاشقي بيچاره باش

كه جز تو و محبت تو چيز ديگري ندارد

و كوله باري سرشار از روسياهي

اما با دلي پر اميد دارد مي آيد

به ياريش بشتاب

كه به تو و آغوش مهربانت سخت نيازمند است !

از چشم هايم بخوان كه فرياد مي زند :

                          اي كه مرا خوانده اي راه نشانم بده

                                                                                           يا تو مدد

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 19:18  توسط سید مجتبا  | 


 

هو

 

قدیم ها ظرف های چینی که می شکسته بندش می زده اند !

و اما من دلم شکسته است !

اما گویا در این زمان دل های شکسته را بند نمی زنند ؛ بلكه بند مي اندازند !

اصلا انداختن در عصر ما زياد شده !

مثل دست انداختن !

 

اما من دلم باختن مي خواهد !

مثل قديمي ها

كه دل مي باخته اند !

 

اما امروزها فقط صحبت از ياخته است و شبيه سازي ياخته اي !

ولي من كسي را مي شناسم كه پير دير و مرشد سير و سلوكش فاخته است !

هي هي ؛ هو هو مي كند !

صبح و شب نمي شناسد !

هو هو  ميكند !

عاشق است !

و من هنوز نمي دانم چرا فاخته را شوم مي دانند !

فاخته عاشق است !

و جز هو ، كسي را نمي شناسد !

او هم غريب است !

فاخته هم دلش شكسته است !

 

مگر نگفتم كه من از آب و هواي دل ها با خبرم ؟

چون وقتي دلي مي گيرد ، دل من هم مي گيرد !

و امشب دل فاخته اي شكسته است .

فاخته اي كه هي ، هو هو ميكند .

فاخته اي كه ققنوس شده است .

فاخته اي كه در آتش عشق دلش مي رقصد و مي سوزد .

 

بگذريم .....

 

من دلم يك دل سير " تو " مي خواهد !

فقط تو را !

امشب آنقدر دلم مي سوخت كه دلم نيامد به تو بگويم

ترسيدم دلت بسوزد

حالا خاكسترهايش را جمع كن !

 

دلم يك آسمان آبي لاجوردي مي خواهد

كه گنبدي گنبدي مثل مسجد شيخ لطف الله زينتش كرده باشد

يا گنبد سپيدي با طرح هايي كه نماد وحدت است و فنا !

 

دلم شراب مي خواهد .

و نمي دانم چرا ناگهان دلم اينقدر چيز مي خواهد .

و مي خواهد تا صبح بگويد چه مي خواهد .

دلم يك دل سير اشك مي خواهد .

از آن اشك هايي كه فقط تو معني اش را مي داني !

فقط تو مي داني !

فقط تو مي داني !

 

دلم مي خواهد فرياد بزنم .

با سكوتم !

با خامو شي ام !

 

اشك در چشمانم موج ميزند و غربت در وجودم و شكستگي در دلم ؛

مردم ما تو را نمي بينند

و هر كه تو را مي بيند ديوانه مي خوانند

و كافر

و ملحد

و ...

اما چه كنند آنهايي كه جز تو نمي بينند

نمي توانند ببينند !!

نمي توانند !!

نمي توانند !

دلم مي خواهد اشك بريزم

و خون گريه كنم

از آن گريه هايي كه فقط و فقط و فقط تو معنايش را مي داني !

 

ما معناي هيچ چيز را نمي دانيم !

معناي هيچ چيز را !

هيچ چيز را !

 

ما درمانده ايم ، در صحرايي كه اسمش را خرد و عقل نهاده ايم !

اما دريغ و دريغ از گوشه اي خرد و عقل !

آن كدامين خرد وعقلي است كه عاشق نمي شود

كه ديوانه نمي شود !

آن كدام خرد و عقل وانديشه ايست كه تو را نمي بيند !

نه !

نه !

ما را نه عقلي است و نه خردي و نه فهمي !

 

بايد اعتراف كرد !

و آيا در اين نيمه ي شب ، پدري روحاني هست تا برايش اعتراف كنم !

بايد اعتراف كرد .

من در دنيا جز يك پدر ؛ پدر ديگري نمي شناسم

كه آن هم روحاني ترين روح عالم است !

او گوش مي كند

اما نه به اعترافات !

كه به شكستگي ها !

به دل هاي شكسته !

او به نغمه هاي چاه گوش مي كند و چاه به نغمه هاي او !

 

امشب دلم چاه مي خواهد !

دلم مي خواهد سر در چاه كنم

و دست دراز كنم به سمت يوسفي كه از دست برادران با دلي شكسته در چاه است

 

امشب دلم يوسف مي خواهد .

نه ! نه !

من امشب دلم زليخا مي خواهد !

زليخايي كه دست در دامان يوسف زند !

كسي كه عشق يوسف ديوانه اش كرده باشد !

من به زليخا غبطه مي خورم !

نه ! اصلا حسودي ام مي شود !

عمريست همه از زليخا بد گفته اند ؛

اما اينگونه نيست !

زليخا عاشق است !

زليخا عارف است

چون او يوسف را شناخته است !

من دلم  مي خواهد به زليخا بنگرم

به آشفتگي اش از دوري يوسف !

كدام يك از ما با اين همه ادعاي عقل و خرد و فهم و شعور و معرفت

مثل زليخا ، دست در دامان يوسف زده ايم

و از آبرو گذشتيم !!!!!

نمي توانيم !

بايد اعتراف كنيم !

 

                                                  يا علي مدد

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 1:7  توسط سید مجتبا  | 


 

هو

یادش به خیر آن زمان های دور که یک نفر بود و هیچ کس دیگر نبود

یک نفرديگر هم بود که هنوز نبود ولی من هم که نبودم او را خوب می شناختم

درست مثل اینکه هر دو بودیم

و گویی سال های سال هم با هم بودیم !

 

ولی نبودیم !

یعنی هنوز نبودیم

اما او بود

او که هنوز هست

و او که همیشه خواهد بود .

شاید برای همین است که ما هم که نبودیم ؛ بوديم !

 

اما امروز ما هر دو هستيم

اما نيستيم !!!

 

چقدر انديشيدن در اين باب سخت است !

 

آن روز ها كه هنوز هيچ كدام نبوديم و فقط او بود و چقدر دل هايمان - كه آن ها نيز هنوز نبودند - مي خواست مي بوديم با هم بوديم

 

و امروز ها كه هستيم  -  يعني: فكر مي كنيم كه هستيم ؛ يعني تر: تصور مي كنيم كه هستيم  - و  او كه هست را و از قديم بود را اصلا نمي بينيم و فكر مي كنيم نيست ؛ چقدر بي هم هستيم !

 

فكر مي كنم خاصيت آدمي زاد اينگونه است :

آن هنگام كه نيستند دلشان مي خواهند باشند ، آن هم با هم ! 

آن هنگام كه هستند با هم نيستند ، يعني نمي خواهند باشند ؛ يعني تر : بلد نيستند باشند !

و آن هنگام تر كه دوباره نيستند ، دلشان براي هم تنگ مي شود و آرزو مي كنند با هم باشند . يعني : فكر مي كنند دلشان مي خواهد با هم باشند و يعني تر : تصور مي كنند كه دلشان براي هم تنگ شده است .

 

اما يادش به خير آن روزها كه هنوز نبوديم و فقط او بود ولي ما با اينكه نبوديم چقدر بوديم وچقدر بي اندازه با هم بوديم !

 

فكر ميكنم راه حل را يافته باشم .

اگر مي خواهيم واقعا باشيم و با هم نيز باشيم ؛ فقط بايد او باشد . يعني : ما نباشيم .

درست مثل آن روزها كه نبوديم و فقط او بود ولي خيلي بيشتر از حالا  بوديم ؛ بايستي نسيت شويم ، يعني : فاني شويم ؛ يعني تر : جز او هيچ نباشدمان !

آن گاه خواهيم بود

با هم نيز !

 

بايد بي خود شويم

و بي خودي را بياموزيم

بايد او شويم

و او بودن را بچشيم !

تا همه باشيم و نباشيم ، يعني : نباشيم و باشيم ؛ يعني تر : نباشيم و فقط او باشد و باشيم !

 

                                                                                          يا تو مدد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 14:0  توسط سید مجتبا  | 


 

                                                                    هو

 

سلام بر تنها تکیه گاه زندگی ام ؛

آنكه  خداوند ، تنها تكيه گاهش است

و او تكيه گاه محكم عشق خداست !

 

چقدر برف زيباست .

شنيده اي همه مي گويند : بالاتر از سياهي رنگي نيست !

من هميشه مي گفتم : بالاتر از سفيدي كه رنگي نيست !

اما نمي دانستم چگونه توضيح بدهم !

مثل خيلي چيزها كه خيلي وقت ها نمي توانم توضيح بدهم ، اما به مرور زمان زبان توضيحش را مي يابم .

اما امروز مي گويم : ببينيد برف ها سياهي ها را هم پوشانده اند !

يك دست سفيد !

مثل خدا !

بدون غرور

بدون تكبر

بدون منيت

سفيد سفيد سفيد !

مثل خدا !

پاك پاك پاك !

مي داني ؛ انسانها ناخود آگاه دوست دارند :

سفيد باشند ؛ مثل خدا

و پاك باشند ؛ مثل خدا

و بدون تكبر ؛ مثل خدا !

براي همين است كه وقتي برف مي آيد ، آدم برفي درست مي كنند !

آدم برفي !!!!

آدم برفي ؛ يكي از آرزوهاي بشر است ، بدون آنكه خود بداند !

آدم برفي يعني :

آدم سپيد

آدم پاك

آدم يكدست

آدمي كه همه چيز را مي پوشاند ؛ البته با سپيدي دلش !

آدم برفي ؛ يعني آدمي مثل خدا !

 

آدم برفي فقط يك عيب دارد ؛ و آن اينكه : زود آب مي شود !

اصلا خاصيت آدم برفي اين است كه زود آب شود !

چون اگر هميشه باشد و آب نشود ؛ آدم ها هيچ گاه دلشان براي برفي شدن تنگ نمي شود

و هيچ گاه برفي نخواهند شد

و هيچگاه سپيد و يكرنگ و پاك نمي شوند !

آدم برفي آب مي شود تا براي ما حيات را به ارمغان آورد !

آدم برفي آب مي شود تا سپيدي اش و يكرنگي اش و پاكي اش و خدايي اش را بنوشيم ؛ تا ما هم آدمي برفي شويم !

اما ......

 

بگذريم  !

دلم يك آدم برفي مي خواهد !

اما نه از آن آدم برفي هايي كه برف هايشان از ابر آمده است و بر زمين ريخته است ؛ بلكه از آن آدم هايي كه برف هاي دلشان از رب آمده است و از دلهاي آنها بر اهل آسمان مي بارد !

دلم يك آدم برفي مي خواهد ؛ مثل تو !

مثل تو كه سپيدي و پاك و يكدست و خدايي !

يعني مي شود ما هم يك روز مثل تو آدم برفي شويم

از آن آدم برفي هايي كه خدا مي سازدمان !

با سپيدي خودش !