هو
کاش می شد بگویمت دلم چه میخواهد !
کاش می شد می آمدم نزد تو و تو را تا بی انتها آسمان محبت پرواز می دادم
کاش می آمدی و تا بی انتها آسمان دلت پروازم می بخشیدی
دلم از آن ترانه ها می خواهد
از آن بهانه ها !
درخت توت سیاه حیاط خانه مان برگ هایش سبز شده
و هر روز بزرگ تر می شوند
هر روز صبح می ایستم و چنان قربان صدقه اش می روم که گویی عزیزترین عزیز من است
مادرم می خندد !
درخت ما بوی تو را می دهد
بوی مهربانی هایت را !
بوی لبخندهای کودکانه ات را که به دنیای این آدم بزرگ ها می خندیدی !
و من ؛ امروز درمانده ام
مثل همه ي آدم هاي ديگر
خيلي هايشان مي دانند
و بقيه شان نمي دانند !
و تو ؛ سال هاست رهيده اي !
از همه چيز و همه كس
و تا بي انتها ترين نقطه كه همان خداست رفته اي
و گشته اي !
خدا !
همچون
خدا !!!!
بگذريم ...
حكايت همچنان باقيست
و من همچنان معترفم كه خرابي مبتلا بيش نيستم
به قول حافظ :
من خرابم ز غم يار خراباتي خويش
بگذريم .....
خيلي وقت است نمي نويسم
سالها پيش بود، گويي هزار سال ؛ آشنايي گفت : دست نوشته هايت را بفرست بخوانم !
مي بيني ! هنوز مردم ما ، حتا آشنايانم مي خواهند نوشته ها را بخوانند !
و من يادم هست سالها پيش تر ، گويي هزار سال قبل تر نوشته بودم :
اي كاش كسي بود نا نوشته ها را مي خواند !
دلم پر است
پر است از خالي ها
آنقدر خالي ها در دلم جا گرفته كه لبريز شده است !
آشنايانم نمي دانند نه دست نوشته اي هست و نه دل نوشته اي !
اين هزاران صفحه اي هم كه تا حال سياه كرده ام ؛ هيچ نيست !
نه دست نوشته است و نه دل نوشته !
مي خندم تو هم بخند !
بگذريم ..
دلم مي خواهد از آن حرف هايي بزنم كه نبايست بزنم
پس نمي زنم
از من گذشته است !
من هم گذشته ام
سالهاست
هزار سال !
هزار و يك سال !
مي خندم تو هم بخند !
آدم ها خيلي بزرگند
خيلي بيشتر از آنچه ما ها فكر مي كنيم
يعني مي داني ما اصلا فكر نمي كنيم و گرنه مي دانستيم كه آدم ها خيلي بزرگند
اي كاش يك روز آدم بشوم
اگر آدم بشوم خيلي اتفاقات بزرگي رخ مي دهد !
مي داني
اگر آدم شدم مي توانم بهشت را با يك دانه گندم عوض كنم !
چقدر ما ها احمقيم كه به آدم مي خنديم و سرزنشش ميكنيم كه چرا بهشت را با گندمي عوض كرد !
آدم ، آدم بود
آدم حريص نبود
آدم بزرگ بود
و عاشق بود
و با گذشت بود
آدم توانست بهشت را با دانه اي گندم عوض كند
ما چه ؟
ما آنقدر بیچاره ایم که فکر کنم تو را می دهیم تا بهشت بگیریم !
انسانیت می دهیم تا بهشت بگیریم
دروغ می گوییم تا بهشت بگیریم
عشق نمی ورزیم تا بهشت بگیریم
خدا را می فروشیم تا بهشت بگیریم
دشمنی می کنیم تا بهشت بگیریم !
مي خندم تو هم بخند !
آه
آه
براي مردم عصر ما كه عصرشان همه نوع عصري را شامل مي شود :
عصر انديشه ها
عصر فلسفه
عصر ماشين
عصر عرفان
عصر علم
عصر هنر
عصر ....
رهايي از خود معنا ندارد
عصر ما فقط عصر تعريف و تمجيد است و يا عصر توهين و تقبيح !
و لا غير !
مثلا عده ای مولانا را آنقدر تو هین و تقبیح می کنند که گویا کافری زندیق است
و عده ای مولانا را تحسين مي كنند و تا پرستش جلو مي برند و كنگره ها و سمینارها برایش بر پا مي كنند
اما او را نمی شناسند
چون از خود بيرون نمي روند
نمی چرخند
از این لباس های مسخره جدا نمی شوند
از حرف های کلیشه ای مزخرف رها نمی گردند
خودشان هستند !
خودشان هستند !
و تو را نمی بینند
و تو را در خود ندیده اند
به تو قسم اگر تو را در خود می دیدند فقط مي چرخيدند
مثل خورشيد
مثل ماه
مثل زمين
مثل اتم ها
مثل الكترون ها !
و در این وا نفساه اگر كسي از خود بيرون آمد را نمي پسندند
و تكفيرش مي كندد
و در چارچوب انديشه هاي حقير و چوبينشان به قياس و هزار كوفت و زهرمار ديگر مي گذارند
وآخر به نتيجه اي مزخرف تر مي رسند !
بگذريم ..
مي خندم تو هم بخند
براي مردم عصر ما كافيست :
اگر اهل رياست باشند : تا كمر نزدشان خم شوي و چاپلوسي شان كني
و اگر اهل علم و فلسفه باشند : بايستي تا كمر در مقابل نظريه ها يشان و تئوري هاشان خم شوي و هيچ نظري جز در راستاي تائيد بر زبان نياوري تا نكند به مذاق اهل علم شان بر نخورد !
و اگر اهل عشق باشند : عاشقشان شوي و چون عاشقي دل باخته در برابر معشوق ديوانه شان باشي ؛ اما دريغ كه عشق ببازند !!
بگذريم
مي خندم تو هم بخند !
عصر ما عصر لبخند است !
لبخند هاي مليح تو
كه به ريش ما آدم هايي كه ادعا مي كنيم آدميم مي خندي !
و مي چرخي
و مي رقصي و لبخند مي زني !
سال هاست !
هزاران سال است !
بگذريم ...
دلم تنگ است
دلم مي خواهد بچرخم و برقصم و بخندم و بگريم !
دلم مي خواهد بگويم :
به خدا قسم نيستيم !
نمي دانم چرا ما ها خيال مي كنيم هستيم !
تازه از خيال هم گذشته است
بعضي هايمان جدي جدي فكر مي كنيم هستيم !
ميگويد : من فكر مي كنم پس هستم !!!!!!!
دلم مي خواهد بگويمش : تو اگر فكر داشتي و فكر مي كردي ؛ مي فهميدي كه نيستي !
اگر مي شود هم تو باشي هم ما !
چه حرف مسخره اي !
دلم وصال مي خواهد
مي خواهم در آغوش مهربانت بگيرم و بياسايم
نه
نه
مي خواهم تو مرا در آغوش مهربانت بگيري و بياساييم !
مي خواهم در آغوشت فاني شوم !
مي خندم
تو هم بخند
مي داني چه مدت است كفر نگفته بودم ؟!
اين مدت كه كفر نگفته بودم گناه مي كردم !
و امشب تو توبه مي دهي تا كفر بگويم !
مي خندم
تو هم بخند !
بگذريم .......
ساعت ۲ بامداد است
راستي تو خواب نيستي ؟!!
پس چه مي كني ؟
نكند به خزعبلات من گوش مي كني ؟
نكند به كفرگويي هاي من مي خندي ؟
نكند ..
فقط به مهرت از اين خراب آلوده ي مبتلا چشم بپوش
من را نه ترس جهنم است
نه شوق بهشت
نه عملي در خور مهر تو و عشق تو !
من به همين كفر گويي ها دلشادم !
گاه گاهي با تو گپي
كفري
عشقي
لبخندي !
مي خندم
تو هم لبخند بزن
از آن وقتي كه سه سالت تمام شد
و من سه سال رقصيدم تا به سه سالگي ام رسيدم
و توانستم سه سال صبر كنم
تا سه سال آرزوهايم را بر باد دهم
و سه سال انتظار را لبخند بزنم
و سه سال شعرهايم را بسوزانم
و سه سال عمرم را به سه ثانيه تبديل كنم
و سه بار آه بكشم
و سه قرن زود به دنيا بيايم
تا سه نفر ببينم
و سه بار در نزد تو گريه كنم
بماند كه يكبارش را بيشتر نديدي !
مي خندم
تو هم بخند
بگذريم .....
كسي چه مي داند چه مي گويم ؟
مهم نيست
يعني اصلا مهم نيست
در اين عالم فقط يك چيز مهم ست
كه هيچكس به آن اهميت نمي دهد
و آن آغوش گرم و مهربان توست !
كه همه دارند
و گمش كرده اند
يعني بيچاره تر از ما مي خواهي كه در طلب تو شده ايم و راه را گم كرده ايم ؟!!
به تو سوگند راه تو نزديك تر است از راه هاي خانه ي خودمان است
در خانه ي خودمان است
و ما گمش كرده ايم
آه
و صد آه
كه نمي توانم لب به سخن باز كنم !!!!!
يا تو ادركني